در این عصر دلگیر و در این گوشه ی دلگیر تر از شهر بزررگ طهران همچون پرنده ای در قفس وامانده ام دور از شهر و دور از خانه و هوای خانه، دور از خودم دور از همه چیز.
چه هوای سنگینی دارد این شهر. در این گوشه که از همیشه به دماوند نزدیکترم اما آن قله ی سپید پای در بند کجاست نمی دانم. پشت نفس اتول های این قایم شده است تا نگاه نا پاک سپیدی اش را آلوده نکند اینجا از قله دماوند فقط سیاهی مانده نمی دانم آن همه سپیدی کجاست؟! نمی دانم
در پیش رویم دکل هایست به عظمت چندین 10 متر که برق را به پشت آن سیاهی ها می برد به جایی که نمی بینم، به جایی پشت کوه ها به جایی که نمی دانم کجاست؟! نمی دانم
و در اینجا درون اتاقی مشترک روی میزی فقط متعلق به من نیست شلوغ و پر از کاغذ های سیاه شده به علم و قلم و پاهایم که سرد است از سرمای عصر دی ماه، از سرمای بادی سرد که از پشت کوه ها می آید تا روح من را تازه کند اما کدام روح را. آه روح من کجایی؟! نمی دانم
هنوز پاهایم سرد است و می بینم آفتابی را که می روود تا مظلومانه و غریبانه در غرب دور بمیرد و گم شود جایی که نمیدانم کجاست؟! نمی دانم
پس من چه می دانم، من حتی نمی دانم که چه می دانم!!
نمی دانم؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 17:1  توسط میتی
|
سلام
بعد از مدتها استرس و عصبیت نتایج اومد و من هم عاقبت به خیر شدم رفتیم بیخ دل دکتر احمدی نژاد و پروفسور بهبهانی بله من هم به علم و صنعتی ها پیوستم در شرقی ترین نقطه تهران از اون جالب تر خوابگاه که تو حکمیه است که تو خیلی از نقشه ها نیست و یا اگر باشه زیر پونزی که نقشه رو رو دیوار یا روی تابلو نگه داشته گمشده
این دیگه از بس شرقه گنده شو در آورده میترسم از این ور وصل شه به غرب(زمین گرد است)
این شب آخری در وطن عزیزم مشهد گفتم یه پست بدم که اگر درگیر مشغولیات جماعت تهرانی شدم(همه مشغولیت تهرانی ها ترافیکه که اگه نباشه معلوم نبود انا به چی آویزون می شدن) و نتونستم آپ کنم به گندگیه خودتو من رو عفو کنین البته به دلیل دوری از مظاهر تمدن و توسعه در خوابگاه دسترسی به این پدیده(اینترنت) باز هم این کار سخت تر خواهد شد.
کلونگه هماتانوم
میتی که مٍره تهران.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 21:59  توسط میتی
|
بعضی وقتها تو زندگی ما آدما هست که هیچ کارش نمی تونیم بکنیم نه ناراحتی و نه خوشحال ، نه آسوده هستی و نه مشغول، نه دیوانه هستی نه عاقل، نه عاشقی نه معشوق و خیلی نه های دیگه هر کاری هم بکنی باز هم فرقی نمی کنه همون جوری می مونی فقط باید منتظر بمونی تا بگذره و بره شانس بیاری زود بره و گرنه تا مرز جنون پیش میری. مثه یه حالت خوف رجاء می مونه، بلاتکلیفی مثه یه مرغ پر کنده و بی بال مثه یه شتر مرغ که اسمش پرنده است ولی در حسرت یک پرواز کوتاه از بس گنده شده لیاقت پرواز کردن نداره اون پر ها رو هم خدا بهش داده جهت رد گم کنی ولی فقط برای شتر مرغ بد بخت بد نامیش مونده یا مثه پنگوئن که همه فکر میکنن که پستانداره ولی نه جزو پرنده هاست آخه این بد بخت چیش به پرنده می خوره مگر اینگه تو آب پرواز با اون هیکل خپل و خنگش که فکر کنم وقتی خدا داشته قیافه و هیکل تقسیم می کرده به پنگوئن که رسیده دیگه تموم شده.
ذهن آشفته من رو ببین که حرفه دل تبدیل شد به کلاس زیست شناسی البته مصداق عینیت بخشی به بیانات عارضه خدمت دوستان بود از جهت روشن شدن مطالب که اگر کافر همه را کیش خود پندارد این خنگ درگاه الهی را مرحمت کرده ببخشایید.
میگفتم بد حالیه من که مثه خر تو گل می مونم دیدی که خر وقتی تو گل می مون مثه خر لنگ و پاچه میندازه ولی فایده نداره بیشتر فرو می ره تو گل، منم بد جوری گیر کردم البته خیلی ها گفتن که از خوشی زیاده زده به دلت واسه همین اینجوری شده شایان گفتن است در نظر منور الفکرین محترم این گونه ای از افسردگی خفیف می باشد که جماعت را فرا می گیرد. ولی هر چی هم بگی باز هم فرقی نمی کنه.
کاش ...
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:18  توسط میتی
|
هر چی میخام یه مطلب خوب بنویسم نمیشه یه افسردگی مفرط دورو برمو گرفته و بد جوری پیچیدم
کاش ...
این نیز بگذرد
فضا خیلی سنگین شده نفس کشیدن سخت شده (سیاسی نیست ها حسیه) مسه قدیما نیست یه روزائی اینکه برم دانشگاه و دوستا رو ببینم گذشت و همه ی رفقا رفتن از اون به بعد دانشگاه رفتن شد عذاب هر چی میدیدی سیخما بودن نه آشنا یی نه همراهی
با احسان و ممد جل و امین مج و علی محمودی و فرید و حسین اح و حسین علوو... و خودم میتی تو راهرو
چقدر این لحظات دوره تو ذهنم
تازه الان که بعد از یه سال دوری میرم دانشگاه میبینم استاد هامون هم تغییر کردن
صفایی داشت کلاس های رضایی پزند همش من تخته پاک میکردم باید تخته پاک کن رو میشستم آبشو میچلوندم
کلاس دکتر گرامی رو بگو که ۲ ساعت تمام سره کلاس بودیم دهنمون سرویس میشد
دکتر مویدیان که کلاسش کر کره خنده بود عاشقه لهجه مشهدی زیبایی بودم که صحبت میکرد
...
همشون گذشت خیلی زود مسه باد تموم شد
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 0:43  توسط میتی
|
این روزا واسه من روزای بدیه نمیدونم چکار کنم تو برزخ گیر کردم بعد از یه کنکور سخت حس افسردگی شدیدی به من هجوم آورده تمام تنهائی هام به یادم اومده
تازه فهمیدم تنهائی یعنی چی این روزا کارم شده ولگردی تو وب تا ساعتها بگذره تا صبح شب شه تا شب صبح شه و یه روزه دیگه نه کاری نه انگیزه ای نه حرفی نه صحبتی
فکر کنم افسرده شدم خودمو به این ور اونور میزنم شاید یه چیزی تغییر کنه ولی انگار نه انگار هیچ خبری نیست
کیست مرا یاری کند آه ه ه ه ه .......
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 13:46  توسط میتی
|
دیدی یه ساله دیگه هم اومد
یه سال طولانی و سخت گذشت کاشکی نتیجه اش هم تو سال جدید خو ب باشه
سال نو به همه برو بچ مبارک
و این نیز بگذرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 21:16  توسط میتی
|
در ادامه مطلب فبلی دلم نیومد این قسمت رو نگم
یه بزرگی میگه (نمدنم کی گفته نپرسن) خوبه آدم آرزوهاشو رو کاغذ بنویسه و واسه خودش نگه داره بعد چند سال وقتی دوباره به اونا نگاه کنه میبینه که خیلی از ارزوهاش بر آورده شده بدون اونکه خودش بدونه و این کار باعث میشه آدم بیشتر شکر گذار اووس کریم باشه.
اگه تا حالا این کارو نکردی برگرد به 5 سال پیش یادته آرزوهات چی بود به کدوماش دست پیدا کردی.
واسه من اتفاق افتاده جالبه که وقتی فکر میکنم میبینم به همه ی آرزوهام رسیدم.
زندگی قشنگه اندازه ی تماموم ادماش
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:35  توسط میتی
|
چه حسه خوبی داشتم وقتی اومدم بیرون مسه این بود که سبک شده بودم به قول اِشمل قبلش 2 تن وزن داشتم ولی وقتی اومدم بیرون 2 کیلو بودم اومدم بیرون اینقدر داد زدم که گلوم گرفت داشتم مترکیدم
کنکور رو میگم فارق از هر نتیجه ای که به دست بیاد دارم میگم دیگه الان برام مهم نیست چی میشه فقط همینو میدونم که تا جایی که زورم رسید خوندم بعد از 5 ماه استرس ، کم خوابی و شب برنامه ریزی واسه فردا امشب خوابیدم که صبح زود و سره ساعت پا نشم خوابیدمو گوشیمو واسه صبح کوک نکردم
اه لعنت به این زنگ بیدار باش که هر چی هم آهنگه آروم میزاری واسش بازم صبح مثه پتک میزد تو سرت که پاشو معادلات بخون پاشو تحلیل بخون پاشو دررررررررررس بخون
صبح که پا میشدم صبوحنه خورده نخورده تا ظهر ناهار خورده نخورده بخواب عصر تا بوق سگ بشین بخون اینو نمیگم که از درس بدم میاد نه از اینش بدم میومد که شده بود واسم روزمرگی
ولی یه حسن داشت این مدت سرشار از انگیزه بودم باورت میشه الان یه کمبود حس میکنم از اینکه درس نمی خونم عذاب وجدان گرفتم
آره کنکور رو هم دادم همیشه میگفتم به خودم که " این نیز بگذرد" دیدی که چه زود گذشت
وای نمیدونم الان چه کار کنم
یه حس نستالجی دارم از این که تموم شده مسخره است نه؟
همه زندگی همینه یه چیزو آرزو میکنی ولی وقتی به دستش میاری دیگه ارزششو واسط نداره با خودت میگی مسه قبل بود بهتر بود
وای ی ی ی
تمام بدون نقطه
+ نوشته شده در شنبه 4 اسفند1386ساعت 21:32  توسط میتی
|
او بود و فقط او
سکوت بود و دگر هیچ
بود و بود و بود
تا اینکه سکوت شکست
هیا هویی برپا شد
بود و بود و بود
و صدا شکست
و سکوتی بر پا شد
و سکوت بود و دگر هیچ
همه او بود و فقط او بود و دگر هیچ
+ نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 23:28  توسط میتی
|
ای زندگی دهنت سرویس
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
هیچ توضیحی نمیدم
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 0:14  توسط میتی
|